تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم!
تو را به خاطر عطر نان گرم!
براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم!
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم!
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم!
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت!
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم!
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم!
براي پشت کردن به ارزوهاي محال!
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم!
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم!
تو را به خاطردود لاله هاي وحشي!
به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان!
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم!
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم!
تو را براي لبخند تلخ لحظه ها!
پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم!
تو را به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم!
اندازه قطرات باران، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه خودت، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم!
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم!
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام... دوست مي دارم!
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام... دوست مي دارم!
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود!
و براي نخستين گناه...!
تو را به خاطر دوست داشتن... دوست مي دارم!
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم... دوست مي دارم!
پ.ن: پل الوار
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:43 توسط باران |
براي تو مي نويسم براي تو كه كلمات در وصفت كم مي آورند حتي مليح ترين كلمات هم براي بيان تو گم مي شوند! چقدر آسان کنار یکدیگر قرار گرفتیم، بسان مهربانی یک ملیح در کنار قطره باران! اما تو غير منتظره ترين حادثه زندگي ام بودي كه شايد در غير منتظره ترين روزها به فرياد دلم رسيدي! هنوز هم سردرگم نگاه ملیحانه ات هستم، می دانم آن نگاه هایی که از چشمانت چیدم و در صندوقچه قلبم نهادم سال ها بعد همچون مرواید برایم لحظات خوش باهم بودن را به ارمغان می آورند! درسته که باران با تمام بی رنگی اش می بارد اما بدان که همیشه نقش و نگار ملیحی از تو در صحن دلم می زند که هیچ رنگین کمانی بسانش را ندیده است! من نمي دانم كداميك از اين كفش ها مال من است اما مهم نيست مهم در كنار تو بودن است آنچنان كه كفش هايمان كنار يكديگر قرار گرفته اند!
پ.ن: كفشم را پيدا كن!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:3 توسط باران |
سکوت بودم من آنگاه که عشق با خمیازهای روی گرداند و رفت و اندوه با ناله به دامانام ریخت من اما ناگفته بسیار دارم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:54 توسط باران |
هفته قبل من نبودم که تنهایی ام را با پاتوق قسمت کنم!
کسی نبود که به حرفای علف های هرز پاتوق گوش کند!
نبودم که باد در گوشم خبر از ابرک باران را زمزمه کند!
هفته قبل پاتوق بی من بود و من بی پاتوق تنهایی بودم!
پ.ن: امیدوارم این آنفولانزا دست از سرم برداره تا این هفته نه من بی پاتوق باشم و نه اون بی من!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:37 توسط باران |
یه اعتراف می خوام بکنم که برای همیشه تو اینجا ثبت بشه! من عــاشـقــ شدم! برای من سرانجامش خوب بود چون عشـق را لمس کردم! هر چند که طعم این عشـق، یک طرفه بود، اما زیبا بود!
حتی اگر طعمش برای من به تلخی اسپرسو بود!
این طعم تلخ رو با شیرینی و حلاوت هیچ عسلی حاضر نیستم عوض کنم!
پ.ن: نوشتم، طوری هم نوشتم که با هیچ بارونی پاک نشه!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:21 توسط باران
سرزمین بکر و دوست داشتنی من!
زمینی بایر که فقط در آن تنهایی و دلتنگی کشت می شود!
پ.ن: زهرا بهم فرصت بده بارانت حسابی تو بارونش غرق شده!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:4 توسط باران |
پاییز با تمام نقش و نگار های رنگیش!
با تمام دلتنگیش!
با تمام زیبایی هراس انگیزش!
با تمام سکوت آرامش بخشش!
با تمام غم پنهانش!
با اون نگاه خیسش!
همیشه سرشار از عشق بوده!
همیشه چشم براه غزل عشق بوده!
و همیشه معجزه عشق در پاییز بوده!
پ.ن: دلم برای پاییز تنگ شده بود!
پ.ن: دوستای عزیزم بابت این چند وقت از همه اتون عذر می خوام که نبودم، قصور این چند وقته منو ببخشید!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:39 توسط باران |